|
|
|
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386 |
|
بگذار.... |
|
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم!!!!!!
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم!!!!!!
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن!!!!
بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم!!!!!!!!
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ!!
در وحشت و انوده شب تار بمیرم!!!!!
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم!!!!!!
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم!!!!!!!
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم!!!
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم!!!!!!!!!! |
|
|
|
|
سه شنبه 26 دی ماه سال 1385 |
|
خدایا.... |
|
من می شنوم....آیا گناهکارم....می ترسم....می ترسم از اینکه روزی عشق و ناکامی با هم بیامیزند.چگونه به چشم هایت بنگرم و بگویم هنوز دوستت دارم.آیا باور خواهی کرد؟آیا مرا با اینی که هستم خواهی پذیرفت؟من چگونه بازیچه ی قلب خویش شده ام؟چگونه اسیر شدم؟خدایا مرا از این گرداب تلخ چراها رها کن.خدایا به او بگو که نگرانی در چشم هایم بیداد می کند.خدایا این درد و اندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟خدایا به من بگو تا به کی باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟به من بگو که اشتباه نمی کنم.بگو که هیچ طوفانی در راه نیست.
هیچ طوفانی در راه نیست! |
|
|
|
|
چهارشنبه 6 دی ماه سال 1385 |
|
آیا مرا دوست داری؟ |
|
می خواهم بنویسم ....اما نمی دانم تو آن ها را می خوانی یا نه؟بر برگی از یاس و شعر های ناب بهاری با تو بودن می نویسم....با نگاه سحر به افق دیده ات لبخندمی زنم.سیاهی را رنگ می زنم.تا وقت زودتر بگذرد و تو زودتر بیایی.بی تو بودن عمر مرا به انتها می رساند.با تو بودن همچون آتشی است که مرا در عشق تو مذاب می کند.لبخندت را همچون آیینه ای به من بسپار تا هردم عاشقانه با نگاه های تو خاکستر شوم.ماه شو و مرا از نقاب سیاه شب نجات بده.چه بگویم که در تو اثر کند؟و تو مرا از هرچه هیچ و پوچی است نجات دهی؟به نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست.همیشه این منم که برای پرسشی ساده پریشانم!
آیا مرا دوست داری؟ |
|
|
|
|
جمعه 24 آذر ماه سال 1385 |
|
دوست داشتم ولی...... |
|
دوستت داشتم ولی هرگز بهت نگفتم.نگفتم تا از چشم تو نیفتم.نگفتم تا ندونی عاشقم من، ندونی بعد تو از پا می افتم.خیال کردم اگه روزی بدونی،میری شعر جدایی رو می خونی.میری تنها میشم با بغض و گریه،توی شهر و دیار بی نشونی!!!!!!!!!
|
|
|
|
|
چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385 |
|
اگر....... |
|
«نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش.»
خواستم که بگویم زندگی تنها با او معنا می یابد.بگویم که بدون او هیچم.بگویم که دلم اسیر اوست.اما .....
هیچ نگفتم جز کلمه ی تکراری «دوستت دارم» و او..... باور نکرد عمق احساس مرا.
با خدا عهد بستم که بار دیگر که او را دیدم به او بگویم از تو دلگیرم،ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو می میرم!!!!!!!!!!
«من اگر اشک به دادم نرسد ، می شکنم.اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم.بر لب کلبه ی محصور وجود، من اگر در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم.اگر از هجر تو آهی نکشم ، تک و تنها ،به خدا می شکنم ، می شکنم.» |
|
|
|
|
پنجشنبه 16 آذر ماه سال 1385 |
|
نمی دونم چی بذارم!!!!!!!!!!!! |
|
عشق......
عشق سه ثانیه نگاه کردن است.سه دقیقه خندیدن است.سه ساعت صفا است.سه روز آشنایی است.سه هفته بی قراری است.سه ماه وفاداری است.سه سال انتظار است.سی سال پشیمانی است!!!!!!!
یاد گرفتم که عشق..........
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش سه ماه بیشتر نیست.یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله دو خط موازی است که هیچ گاه به هم نمی رسند.یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه ی خودت وفادار نیست و یاد گرفتم که هرچه عاشق تری :
« تنهاتری!» |
|
|
|
|
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385 |
|
تنها چیز........ |
|
بوسه تنها تصادفی است که پلیس راه ندارد.دریای غم تنها دریایی است که ساحل ندارد.قلب تنها چیزی است که شکستش صدا ندارد.عاشقی تنها دردی است که درمان ندارد!!!!!!!همه خسته از ..................... . |
|
|
|
|
جمعه 5 آبان ماه سال 1385 |
|
یاد بگیییییر!!!!!!!! |
|
به چشم های خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند.اگر نگاه انداختند عاشق نشوند.اگر عاشق شدند وابسته نشوند.اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق 1 دل باشید.تنها به 1 نفر دل ببندید و با یکرنگی و یک دلی زندگی کنید.به عشق خود وفادار باشید تا پایان راه با عشق باشید و از ته دل عشق را دوست داشته باشید و با تمام وجود عاشق شوید!!!!!! |
|
|
|
|
چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385 |
|
سلام |
|
سلام به دوستان و بروبچز وب (شفتالو)اقا شرمنده ما این چند روز نتونستیم اپ کنیم چون به هر حال یه درسی گفتن یه مدرسه ای گفتن ............. .(نیست ما هم بچه درس خووووووووووووووووووون!!!!!)
به هر حال به بزرگواری خودتون ببخشید.الانم چند تا مطلب تووووووپ براتون گذاشتم تا حال کنید و .......... .
- یا رب کاش اشنایی نبود یا بدنبالش جدایی ها نبود
یا مرا با او نمی کرد اشنا یا بدنبالش نمی کردی جدا
- دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم
روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم
- امروز که محتاج تو ام جای تو خالیست
فردا که می ایی به سراغم نفسی نیست
گلی گم کرده ام در باغ هستی خودتو لوس نکن اون گل تو نیستی
- غروب عاشقان رنگ طلاییست
اگرچه اخرش رنج و جداییست
ای تمام هستی من: اگر روزی تو را کردم فراموش
بدان شمع وجودم گشته خاموش
|
|
|
|
|
چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385 |
|
سخته که ......... |
|
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه .. خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی ..خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری . . . . خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی بخاطرش زنده ای.....خیلی سخته که غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی ولی بعدش بفهمی که دوستت نداره !!!!!!!!! |