.: ای کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد :.

جمعه 21 اردیبهشت ماه سال 1386

بای!!!

 

سلام.این آخرین آپ منه تو این وبلاگ.حوصله ی مقدمه چینی رو ندارم.اومدم

حرفم رو بزنم و برای همیشه برم.من نمی دونم از تو نت چی بدست اووردم که اینقدر بهش بها داده بودم.نمی دونم چرا اینجوری شد،ولی نهایت خریتم بود.من به آدمایی وابسته شده بودم و دل بسته بودم که برام وجود حقیقی نداشتن.فقط به صرف اینکه چند بار باهاشون ارتباط نوشتاری داشتم(هم در یاهو و هم در وبلاگ های مختلق)،ذهنم رو به خودشون مشغول کرده بودم.نمی دونم چرا به آدمایی که نه میشناختمشون،نه دیده بودمشون و نه حتی باهاشون حرف زده بودم،دل بستم.می خوام همه چجیزو بگم و برم.اولیش (سعید)همون جوونی که شاید میشه گفت من خر بازیام با قرار گرفتن اون سر راهم شروع شد.اولش بهش علاقه پیدا کردم،بعدش که یکم گذشت،فهمیدم که نباید به کسی تو این دنیا دل بست،نه پسر و نه دختر.ولی چون دلم براش می سوخت،با خودم گفتم ترکش نمی کنم تا خودش بفهمه که این کار اشتباهه و متوجه اشتباهش بشه.دومین شخصی که بش اعتماد داشتم،غریبه آشنا بود،ولی اصلا علاقه ای بش نداشتم.الان که با خودم فکر می کنم،می بینم که،چه جوری بگم،خودشو سرگرم چیزایی می کنه که اصلا برای آیندش خوب نیستن.واقعا هنوز باد جوونی شدید تو کلشه!!!بقیه رو هم از گفتنشون صرف نظر می کنم چون همچین اهمیتی ندارن.فقط می خوام بگم که به چیزایی که تو نت هست دل نبندید.و یک چیز دیگه در مورد یکی از دوستام.(طاهره)که داره خودشو اسیر این نت می کنه.خیلی براش می ترسم.طاهره خانومی که می اومدی مطالب وبمو می خوندی و مسخرم می کردی و می گفتی نوشین فلانه،اینجوریه،اونجوریه.یه پیغام برات دارم که بدی به اسی(مریم).بهش بگو ارزشت خیلی بالاتر از اینهاست که من بخوام در مورد علاقم به تو اینجا چیزی بنویسم.به هر حال باید بگم که اگه خدا بخواد،بری همیشه خداحافظ.در ضمن سعید،خودتو درگیر نکن،زندگی بکن.فکر نکن که عاقلی... .

 

(لطقا نظری نذارید،چون دیگه من نمیام اینجا و بهش سر بزنم)!!!!

 

      bye my babies 


دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386

سلام...!!!!

نمی دونم چی بگم یا از کجا شروع کنم.هیچوقت قصد اینو نداشتم که تو وبلاگم از خودم بگم.چون یه جورایی این کار رو دخترونه و خاله زنک بازی می دونم!!!!! اما دیگه نمی تونم تحمل کنم.آخه آدم تا یه حدی ضرفیت داره.وقتی  تموم بشه به کل می زنه به سرش.منم الان اینجوری شدم.هرچی تحمل کردم و هیچی نگفم،دیدم همش دارن از آدم سوء استفاده می کنن(به منظور بد نگیرید!)همش می زنن تو سرت.وقتی هم که جواب کاراشونو می دی،انگار که یکیو کشتی و همه ی تقصیرهارو می ندازن گردن تو.اصلا انگار حرف حالیشون نیست.یه مشت نخاله اطراف من رو گرفتن که نمی دونم باهاشون چه کار کنم!!!!نمی خوام این وسط آرزوی مرگ کسی رو بکنم(همون نفرین)،ولی از خدا می خوام که من رو از این مردم پست فطرت جدا کنه.

اگه سکوت کنی می گن چقدر خشن شدی یا تقصی،اگه حرفی هم بزنی می گن چرا حرف زدی،چون حرفات نیش داره ناراحتش کردی!!

من معمولا درست نمی بینم که بیام پیش کسی درد دل کنم یا بیام از کسی گلگی کنم،جون نمی خوام دیگران ناراحت بشن.به عقیده ی من آدم حرفاشو تو دلش نگه داره و جایی نگه خیلی بهتره.این هم دفعه ی اول و آخرمه که اینجا از خودم چیزی می نویسم.چون من اصلا از این سوسول بازی ها حوشم نمیاد.ولی خودتون انصاف بدید،من که کسی رو ندارم،برم دردمو به دیوار بگم؟

 

 

در آخر بگم که ممکنه من وبمو تا آخر امتحانا آپ نکنم،چون خداییش درسام دارن سنگین میشن.ولی شما که با معرفتی،مارو فراموش نکن!!!!


چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386

عید......!!!!!!!

سلام!!!!!!

فقط یک ساعت دیگه مونده به عید!!!!!!!!!!

                                     عید همتون مبارک باشه!!!!!!!!

 

 


یکشنبه 8 بهمن ماه سال 1385

محرم ماه خون خدا!

سلام.

هرچی با خودم کلنجار رفتم که این ماه محرمی وبمو آپ نکنم  نشد!!!!!)-:

نمی دونم از کجا شروع کنم.محرم ماه خون خدا!!داره تموم میشه.خیلی دلم براش تنگ میشه.توی این ماه من می خوام آدم بشم.حتی بچه جقله ها هم اون لباس های عجیب و غریبشون رو کنار می ذارن و به احترام این ماه و مظلومیت حسین سیاه پوش می شن.اما چه فایده که فقط توی این ماه به یاد حسینیم؟و تا پرچم های سیاه برداشته میشه همه می شن همونی که بودن.حتی امام حسین رو هم تاریخ مصرف دار کردن!وقتی این ماه تموم شدانگار که اصلا حسینی نیست!!!!به یاد حسین بودن رو محدود به ده روز اول محرم کردن!

خوش به حال اونایی که توی این ماه زیاد تغییر نمی کنن!یعنی نیازی به تغییر کردن ندارن.چون از همون اول پاک و صاف بودن و تنها تغییری که می کنن  اینه که غمگین میشن!این ماییم که نیاز به تغییر داریم و تا محرم می رسه میشیم یه نفر دیگه که حتی خودمون هم خودمون رو نمی شناسیم!!

واقعا چرا باید اینجوری باشه !چرا نباید تک تک لحظات زندگیمونو  با نام حسین بگذرونم؟!!چرا.........!!!!!!

 

 

 

 


دوشنبه 4 دی ماه سال 1385

من اومدم........

سلام...!

 


شنبه 25 آذر ماه سال 1385

خداحافظ همین حالا .............

سلام به همه ی بروبچز.حالتون خوبه؟دم همه ی با معرفت های عالم گرم اما نمی دونم به بی معرفت ها چی بگم.

خوشکلای من!اومدم که غزل خداحافظی رو بخونم و برم.خیلی دوستتون دارم اما باید برم.وقتشه!!!!!!!!از همتون چیزای خوبی یاد گرفتم.اینو جدی میگم مخصوصا از غریبه آشناها!فهمیدم که ............................ .

ولی من تو زندگیم یه اشتباهی کردم که اومدم به هر نامردی اعتماد کردم.واقعا ضربه های بدی خوردم.بگذریم. ردپای منم تا چند وقت می مونه  و بعدش هم از بین میره .پس خودتونو  بخاطر رفتنم زیاد ناراحت نکنید.

راستی آقای s-gh خیلی نامردی .خیلی........... .

من نتونستم در مقابل نا ملایمات زندگی دووم بیام.واقعا سخته!!!!!ولی تروخدا شما راه منو پیش نگیرید!

خدا نصیب هیچکی نارفیق نکنه!

                                                                         

                                                                                            

                                                                                        


چهارشنبه 8 آذر ماه سال 1385

من هنوز ......

من هنوز خاک زیر پای تو هستم

 من هنوز عاشقم ،من هنوز وفادارم

من هنوز چشم انتظارم،در نبودن صدای تو دلتنگم

برای چشمان تو می میرم و با تو عشق را لمس می کنم.

من با تو روز را می فهمیدم و شب را احساس می کردم

من با تو به گذشت زمان عشق می ورزیدم و امروز به گذشت زمان افسوس می خورم.

من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم

هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم.

هنوز دست های  تو را در دست هایم دارم.

من هنوز با اندوخته ای از عطر شانه های تو تنفس می کنم.

 

و بگذار چیزی را به تو بگویم :

 تو بهترین چیزم را از من گرفتی و آن  عطرنگاهی بود که از حادثه ی عشق تر بود!  

 


جمعه 19 آبان ماه سال 1385

وصیّت

روزی که من مردم دست های مرا بازنگه دارید تا همگان بدانند چیزی با خود از این دنیا نبرده ام.چشمهای مرا باز بگذارید،بر تا بدانند که چشم انتظار مردم.بر سر قبرم تکه یخی بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب شود تا همگان بدانند که عاشق بودم و کسی را نداشتم.هیچ وقت نمیخواستم این پست رو بذام اما افسوس که زمان آن رسیده ............... .

                       

                                                                                                                                    بای!!


چهارشنبه 10 آبان ماه سال 1385

قسم

عزیزم می دانی که قلبم در تسخیر توست. می دانی که جز تو کس ندارم و نخواهم داشت . به نام قول های صبحگاهی عشق قسم به اواز پرنده های زیبا قسم به نسیم جانبخش امید قسم به فرشته های کوچک آرزو قسم که تا ابد جز تو به کس ننگرم و جز تو به کسی فکر نکنم و با یاد تو از دفتر یادگارها محو شوم.

تو زیبایی و زیباترین اتفاق زندگی من نیز در آشدایی با توست تو که شادی را از آن لحظه های زندگی من کردی!!!!!!!!!